
جمعه مامانی آمده امروز می گوید: «دیروز که رفته بودیم سر خاک، سال پدر بوده. گفتم توی ماه ذیحجه از دنیا رفت! چند وقتش قبلش بود که به من گفت خواب دیدم ساکم را داری می بندی که برم حج!» بغض می کند. *** یادم افتاد آن شب که رفته بودم کتاب فروشی، «عقاید دلقک» هم در بین کتاب ها بود. به هر حال یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام و کلاً مرا می برد توی یک فضای دیگر. حیف که این روزها تحمل کتاب خواندن را ندارم و گر نه دلم چیزی شبیه همین می خواست تا بخوانم. کتاب خواندن و فیلم دیدن مثل یک سوهان شده است شروع که می شود روی روحم اصطکاک وحشتناکی دارد که نمی گذارد لذت ببرم. کلاف...
ادامه مطلب