
از موقعی که یادم میاد و حتی یادم نمیاد زیبا بودم. به طرز عجیب و باور نکردنی ای رنگ چشمام، رنگ پوستم و صورت گردم مورد توجه همه بود. کسایی که موهام رو ندیدن تصورشون اینه که من بلوندم. ولی طول کشید تا ذه...
ادامه مطلب
صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می ...
ادامه مطلب
از گندمزارها که میگذرمدستام به خوشههاستدلم با تو از خیابان که میگذرمیاد تو با من استچشمام به چراغ راهنما راه که میروم با منیکندتر از من قدم برمیداریزودتر از منبه خانه می رسی... آرزو نوری...
ادامه مطلب
تا دیر وقت می خوابم. ولی بعد با خودم فکر می کنم فقط احتمالاً امروز مامان باشد. باید فرصت بودنش را غنیمت شمرد. به نبودنش که فکر می کنم بغض می کنم و حیرت زده که من این طور نبودم که ...! رفتنش قطعی می شو...
ادامه مطلب
مگر قلب چند بار باید تکه تکه شود؟ مگر چند بار باید بشکند؟ چقدر تاب می آورد؟ چند بار می شود بند زدش؟ چند بار باید گذاشت و گذشت تا منزلگاهی برای سکون پیدا شود؟ سفر ... سفر ... سفر.شاعر می گوید "دست های...
ادامه مطلب
مامان بیخود نیست که می گوید: هیچ کارم به آدمیزاد نمی رود، یکی از مصادیقش همین روزهاست. این هفته که به قول دوستان یک هفته شیرازی، پر از جمعه(!) بود و ملت رفته بودند هواخوری، برای من یک هفته کاملاً پر کار بود. شنبه اش که با استرس کارهای پیش رو تهیه و ارسال یک سری مدارک گذشت. یکشنبه مثلا قرار بود فقط به اندازه همان ساعت کاری شرکت بمانم اما کارها آن قدر کش پیدا کرد که باز هم خیلی دیر از شرکت برگشتم. باز روز دوشنبه خوب بود که وقت داشتم چند ساعتی بیشتر بخوابم ولی از طرف دیگر مریم برای روضه دعوتم کرده بود و سری قبل را هم نرفته بودم. با وجود همه کارهایی که داشتم دلم نیامد نروم. به هر حال مریم دیگر کارش از رفیق قدیمی گذشته است. از اولین سال دبیرستان با هم بودیم و از همان زمان ها هم همیشه در حال کلنجا...
ادامه مطلب
شنبه صبح اصلاً نمی دانستم دلم می خواهد بروم شرکت یا نه. قرار بود مدیرعامل محترم از من و سعیده درس بپرسد(!) مثلاً که کدام یکی مان بهتر کار دستمان آمده است. اصلاً نمی فهمم چرا همیشه آدم ها فکر می کنند با ایجاد حس رقابت انگیزه بالا می رود. به ندرت شده است دلم بخواهد رقابت کنم. این که بخواهم بجنگم برای این که ثابت کنم من بهترم، هیچ مفهومی برایم نداشته و ندارد. یاد آن زمان ها می افتم که مامان می گفت اگر فلان معدل را بیاوری برایت فلان چیز را می خرم. آن موقع قبول می کردم ولی بعدش با خودم فکر می کردم به زحمتش نمی ارزد. این همه بخواهم بشینم درس بخوانم که جایزه بگیرم؟! راحتی ام همیشه ترجیح داشت. حرف معلم ها همیشه همین بود آبان باهوش است ولی نمی دانیم چرا درس نمی خواند! الان که فکرش را می کنم خوب شد بی...
ادامه مطلب