
این هفته هم به سلامتی تمام شد. هفته کسل کننده ای بود که در کل خوش گذشت. به خصوص چهارشنبه که از بس دورهمی با بچه های شرکت جوک خوندیم و عکس و فیلم دیدیم و خندیدیم که در پایان روز واقعاً همه چیز بی مزه شده بود. البته یکمی هم آن وسط ها به کارهایمان رسیدیم! شنبه هم خوب بود که چون همیشه اوضاع خوبی نداشت بردمش همان نزدیکی ها که با خیال راحت بشینیم و گپی بزنیم و او هم کمی درد و دل کند ببینم چرا باز دچار حس پوچی شده است. به هر حال از موقعی که محل کارمان نزدیک هم هست بیشتر می توانیم هوای هم دیگر را داشته باشیم. البته این هفته با یک چالش جدی تر هم مواجه شدم. عالم و آدم تمام تلاششان را کردند به من بفهمانند که این جا دیگر جای ماندن نیست. تو هم زود بجنب که یک وقت دیر نشود. استرس این که دوباره باید کفش آهن...
ادامه مطلب
جمعه همه ی دختران بایدشعری داشته باشندکه برای آنان نوشته شده باشد حتی اگر لازم باشد برای این کارآسمان به زمین بیاید ریچارد براتیگان *** شب قبل خیلی دیر خوابیدم و صبح هم دیرتر از همیشه بیدار شدم. صبحانه خورده و یا نخورده می فهمم که قرار است دایی جان مارکوپولوی من بیاید. وقتی می آید از آخرین سفرش به مشهد برای مامانی سوغاتی آورده است. از کنارش که رد می شوم صدایم می کند: کجا می روی؟ باید کتابم را بخوانی ... می خواهم ببرمش ... زود! مثل فنر از جایم می پرم و کتاب را از دستش می قاپم. کتاب که نه، تعدادی برگه A5 صفحه آرایی شده میان یک برگه A4 طراحی شده...
ادامه مطلب
دوشنبه امروز اولین نامه ام برای کودکم رو هم نوشتم (دیگه براش جنسیت تعیین نکردم؛ حسم بهش کودکم بود). بهره امروز مطمئناً همینه و گرنه باقی روز به کرختی و کشداری گذشت. چقدر خوبه وقتی این جوری می شم بهم مأموریت می خوره می رم بیرون از شرکت و می تونم یه عالم درون خودم کش بیام. البته خطرناک هم هست. دو سه بار که نزدیک بود برم زیر ماشین چون حسش نبود اطراف رو بپام! یه بارم زمین خوردم که فکر کنم حال نداشتم پام رو جای درست بذارم! با این حال فکر کنم روز خوبی بود؛ عصری حال بهتری داشتم. یکشنبه چرا حالم یه جوری بود انگار زهر می خوان بریزن تو حلقم؟ چرا فکر کردم حماقت محض بو...
ادامه مطلب