برگی تازه

متن مرتبط با «سالی که نکوست» در سایت برگی تازه نوشته شده است

جوب هایی که گشاد می شوند!

  • نیلوبلاگ

    صبح اول می روم دفتر. رها می آید از آشپزخانه بیرون که: نکن با من این کار رو؟ آخه چرا؟! تیکه می اندازد به زود آمدنم. به روی خودم نمی آورم که کار دارم و مجبورم زود بیایم. بعد یک ساعتی بدو بدو خودم را می ...

    ادامه مطلب
  • دیدم که جانم می رود!

  • نیلوبلاگ

    تا دیر وقت می خوابم. ولی بعد با خودم فکر می کنم فقط احتمالاً امروز مامان باشد. باید فرصت بودنش را غنیمت شمرد. به نبودنش که فکر می کنم بغض می کنم و حیرت زده که من این طور نبودم که ...! رفتنش قطعی می شو...

    ادامه مطلب
  • سالی که نکوست ...

  • نیلوبلاگ

    شنبه صبح اصلاً نمی دانستم دلم می خواهد بروم شرکت یا نه. قرار بود مدیرعامل محترم از من و سعیده درس بپرسد(!) مثلاً که کدام یکی مان بهتر کار دستمان آمده است. اصلاً نمی فهمم چرا همیشه آدم ها فکر می کنند با ایجاد حس رقابت انگیزه بالا می رود. به ندرت شده است دلم بخواهد رقابت کنم. این که بخواهم بجنگم برای این که ثابت کنم من بهترم، هیچ مفهومی برایم نداشته و ندارد. یاد آن زمان ها می افتم که مامان می گفت اگر فلان معدل را بیاوری برایت فلان چیز را می خرم. آن موقع قبول می کردم ولی بعدش با خودم فکر می کردم به زحمتش نمی ارزد. این همه بخواهم بشینم درس بخوانم که جایزه بگیرم؟! راحتی ام همیشه ترجیح داشت. حرف معلم ها همیشه همین بود آبان باهوش است ولی نمی دانیم چرا درس نمی خواند! الان که فکرش را می کنم خوب شد بی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سالی که نکوست، از بهارش پیداست | سالی که نکوست از برنامه ریزی اش پیداست | سالی که نکوست از بهارش پیداست یعنی چه؟ |