شنبه
رسیده ام خانه؛ خیلی زودتر از همیشه. حسابی هم خرید کرده ام؛ میوه، پیاز، قرص و دوا و از این جور چیزها. مامانی با تعجب می گوید: زود اومدی؟! خریدها را ولو می کنم روی اپن آشپزخانه: دارم می میرم، حالم خوب نیست!
- چی شده مگه؟
- سرما خوردم!
توی خاندان ما اصلاً رسم لوس کردن و قربان صدقه رفتنی وجود ندارد. کلاً کسی ناز نمی کشد؛ به خصوص در خاندان مادری (!) پس برای این که عمق فاجعه را بفهمانی کمی باید مایه بگذاری! خودم را می اندازم توی اتاق و اضافه می کنم: ... دارم می میرم!
البته پر بیراه هم نبود. از بس که از صبح عطسه کردم و دستمال کاغذی مچاله ریختم توی سطل آشغال زیر میزم، کلافه بودم. تازه لباس هایم را که عوض کردم دیدم مغزم دارد از درد منفجر می شود. شربت آبلیمو و عسل و قرص ها را بالا انداختم و ولو شدم زیر پتو.
***
شب مامانی دارد حرص و جوش می خورد و دنبال این است که کاری برایم بکند تا بهتر بشوم. طفلی تمام تلاشش را هم می کند و دل می سوزاند. حس می کنم از دفعات قبل که مریض می شدم مهربان تر است. ولی هیچ وقت به پای مامان جان خودم نمی رسد. او هم اهل قربان صدقه رفتن و این اداها نیست ولی یک طوری به آدم می رسد که آدم دلش می خواهد تمام طول سال مریض باشد. بماند که... جرأت داری زود خوب نشوی ...!
یاد بابایی کوچولوی خودم هم بخیر. این جور مواقع قشنگ آه و ناله اش می رود هوا. از آن نسخه های اعجاب آورش می پیچد و دو تا دو تا قرص می اندازد بالا. بعد دو روز دیگر یک نسیمی چیزی به سرش می خورد و دوباره همان آش و همان کاسه. بعد هم می گوید: خب من لطیفم، مثل شما خانم ها زمخت که نیستم! عندلیب یعنی لطافت!!!
***
می گویند بعضی چیزها بی حکمت نیست همین است. دو روز است نشسته ام فکر می کنم این خاطره نویسی روزانه ام اگر چه به طرز فجیعی نصفه و نیمه است اما شبیه یادداشت های قبل مرگ می ماند. انگار کسی گفته باشد سرطان داری یا چه می دانم یه چیز دیگری در همین مایه ها و من روی همان حس میل به جاودانگی دارم از خودم یک سری نشانه به جا می گذارم که آیندگان بدانند که طفلکی هم قبلاً با این خصوصیات و خاطرات روی عالم خاک وجود داشته است. الکی الکی سرما خوردم تا حسابی حالم جا بیاد که بفهمم زیاد داشتم شلوغش می کردم. طوری نیست که. یک روزنوشت ساده است که ده سال بعد یادت نرود که بودی و چه دنیایی داشتی؛ فقط همین!
برچسب:
نویسنده: نگار کاظمی